سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

پسر تمیز اما شپشی


شپش

آره شپش اسمیه که وقتی میاد همه مترسن...............

 م.ج  پسری که به تمییزی تو فامیل شهرت داشت

از قضا بامن رابطه ی نزدیکی داره...................

متوجه شدیم شپش داره

وقتی شامپو براش گرفتم واز عوارض دارو اطلاع پیدا کرد ........................اصلا زیر بار نمیرفت که استفاده کنه

سریع رفتم اینترنت وبا هم در مورد شپش تحقیقاتی را خوندیم

وقتی از وضع بد موجودش اطلاع پیدا کرد..............راضی شد برای استفاده دارو

خدا را شکر .................دیگه اثری از شپش نیست

اما...................ای کاش والدین برای کودکان این طور همه مشکلات رابررسی میکردند

تا خود کودک نتیجه گیری کنه




محرم آمد


سلام محرم آمد.......................

محرم..............خیلی ماه عجیبیه.............

فردا اولین روز تبلیغ امسال محرممه.................

خدایا خودت به خیر کن................

.

 




کور جان مگه کوری..............


تابستان91.....تنکابن....اردوی نابینایان

مسیول رادیو اردو هم بودم.....به اضافه مسیولیت های دیگه ای داشتم .

ساعت17قرار بود استان خوزستان بیان برنامه اجرا کنند....

مثل یه قطار پشت سرهم  نفر جلویی کم بینا وبقیه اکثرا نابینای مطلق

برنامه شروع شد .....نوبت به خاطره گویی یکی از بچه ها.....

تعریف کرد:رفته بودیم کربلا.....بین الحرمین بود وازدحام جمعیت.......

یه دفعه متوجه شدم پای یه نفر رو لگد کردم.....

بنده خدا که دلش از لگد من ضعف رقته بود......بلند فریاد زد ......

دختر مگه کوری پامو ندیدی........

وقتی به صورتم نگاه کرد دید یه عینک آفتابی روی صورتم ویه عصای سفید به دستم......

با کلی عذر خواهی وحلالیت......از همدیگه جدا شدیم............

.




خانم پرورشی وارد میشود


وارد مدرسه شدم .......

رفتم دفتر واز خانم م دفتر کلاسی را که میخواستم بگیرم......

دیدم خانم مدیر داره با یه مادری صحبت میکنه .....مادره وقتی به من نگاه کرد گفت ایشون همکلاسیه دخترمه!!!!!!

خانم مدیر یه خنده ملیحی کرد وگفتند نه ایشون دبیر پرورشیه مدرسه هستند......

در همین احوال بودیم که معاون آموزشی دفتر کلاس را داد به من

اجازه خواستم که برم سر کلاس ....اون مادره بنده خدا کلی عذر خواهی کرد....

در کلاس باز بود من هم مثل همه معلم ها رفتم داخل وتوقع داشتم دانش آموزان هم مثل همه دانش اموزان ....

از جاشون بلند بشن ویه سلامی بگن......ولی....

اما این طور نشد ......اونا شیطون تر از چیزی که فکرشون را میکردم  بودند

من تا کنار صندلیه معلم رفتم .....که دیدم یه دانش اموز اومد جلو گفت :ببخشید شما؟؟؟؟/

انگار من کار خلافی کرده بودم وباید جواب میدادم ......

گفتم معلم جدید پرورشی

یکدفعه خودشو جمع وجور کردو نعره زنان سعی کرد بچه هارا آروم کنه تا متوجه حضور من بشن.....

بالاخره بعد 10دقیقه ای تا حدودی ساکت شدند....

شروع کردم از کارهایی که قراره بکنم گفتم واز قوانیینی که برای کلاس وضع کرده بودم.....

هر قانونی را که میگفتم صدای سوت وکف بچه هاشیشه های  کل مدرسه را میلرزوند

.....

اومدم خونه وباهمسرم صحبت در باره اینکه قانون های من چیز خاصی نبود ....

سیتم مدارس ما اینقدر شبیه پادگانه که دخترای 15 ساله را آسی کرده وبا دیدن همچین معلمی احساس کنند

خدا براشون فرشته ای فرستاده که بخواد نجاتشون بده

................




اتفاقی بزگ برای مربی کوچک.....


شهادت امام جواد بود

داشتم میرفتم حرم که خانم م (شرمنده به خاطر مسایل امنیتی)زنگ میزنه

بعد از کلی خوشحالی که به من زنگ زده ....گفت چی کاره ای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم چه طور گفت :مدرسه هدی 2ساعت دبیر پرورشی نداره من هم تورو معرفی کردم......

من گفتم نمیدونم......باید با همسرم در میون بزارم......

قرار شد 2ساعت دیگه بهش زنگ بزنم وجواب بدم.....

 

2ساعت بعد

 

زنگ زدم وگفتم که میام وهیچ مشکلی ندارم......

ایشون هم خوشحال شد.....

 

این طور شد که الان بنده اولین تجربه دبیری به طور واقعا رسمی را شروع کردم

خدار ا شکر که اولین شاگردانم از بهترین دانش آموزات قرار دادی..........شکر




.:: آخرین مطالب ::.

» دلم واسه دانش آموزای انجا میسوزه!!!!!! ( چهارشنبه 97/7/25 )
» آیا شما در برابر پولی که گرفتید مسئول نیستید؟؟؟ ( چهارشنبه 97/7/25 )
» داف یعنی؟؟؟؟ ( چهارشنبه 97/7/25 )
» ئاستان من وزهرا -قسمت چهارم ( چهارشنبه 97/7/25 )
» داستان من وزهرا-قسمت سوم ( چهارشنبه 97/7/25 )
» داستان من وزهرا-قسمت دوم ( چهارشنبه 97/7/25 )
» داستان من وزهرا-قسمت اول ( چهارشنبه 97/7/25 )
» شما یادتونه برای چی خلق شدید؟؟ ( چهارشنبه 97/7/25 )