سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

داستان من وزهرا-قسمت سوم


روزگار گدشت وگدشت.........
تا اینکه تو مترو متوجه نگاه سنگین یه خانم شدم که داشت با دوتا خانم دیگهدر مورد خواستگاری صحبت میکرد .........
اما من گفتم شما را ندیدم......
گوشم را تیز کردم تا ببینم چی میگن........
متوجه شدم اون خانم که سنشون هم زیاد بود یکی از اون دختر ها رو  داشت برای پسرش خواستگاری میکرد.......
اون دختره هم گرگانی بود ومسافر ..........آخرشم جواب رد داد
ایستگاه ترمینال جنوب پیاده شدند....اون دو دختر
دیگه تمام وکمال نگاه اون خانم رومن بود
تا اینکه گفتم خودم پیش قدم بشم بهتره........
رفتم جلو گفتم سلام دنبال یه عروس خوب میگردید؟؟؟؟
تعجب کرد و از نگاهش می شد خوند که که دیگه این چه دختر پررویی خودش اومده پسرمو از من بگیره!!!!
گفت بله ...(اما با تعجب زیاد)
گفتم یه دختری میشناسم اسمش زهراست ....وداستانش رو گفتم ....
اومدم خونه سریع زنگ زدم به زهرا گفتم امروز برات خواستگار فرستادم...منتظر تماسش باش
گفت من تا خواهرم ازدواج نکنه نمی تونم ازواج کنم .............
تمام هیجانم مثل باد بادکنک خالی شد ..............
وناراحت شدم که میشد شرایطی باشه که بتونم زهرا را به آرامش برسونم اما نشد........ادامه دارد






.:: آخرین مطالب ::.

» دلم واسه دانش آموزای انجا میسوزه!!!!!! ( چهارشنبه 97/7/25 )
» آیا شما در برابر پولی که گرفتید مسئول نیستید؟؟؟ ( چهارشنبه 97/7/25 )
» داف یعنی؟؟؟؟ ( چهارشنبه 97/7/25 )
» ئاستان من وزهرا -قسمت چهارم ( چهارشنبه 97/7/25 )
» داستان من وزهرا-قسمت سوم ( چهارشنبه 97/7/25 )
» داستان من وزهرا-قسمت دوم ( چهارشنبه 97/7/25 )
» داستان من وزهرا-قسمت اول ( چهارشنبه 97/7/25 )
» شما یادتونه برای چی خلق شدید؟؟ ( چهارشنبه 97/7/25 )